تبليغاتX
ستاره های سربی

ستاره های سربی

ما دو نفر

اونی که دوسش داری بهش نگو دوسش داری میره و تنهات میذاره . اگه باور نداری بهش بگو دوسش داری میره و تنهات میذاره . منم یه روز عاشق بودم . عشقمو فریاد زدمو و .... .  این روزها آنچنان هوای دلم بارانیست . که دیگر حتی خورشید هم نمیتواند هوای دلم را صاف کند . آنچنان قلبم به درد آمده که دیگر توان زندگی کردن در این دنیا را ندارم . و من شاید امروز مردم . و باز خسته ام خسته از هر چیزی .

دوستان این وبلاگ دیگه آپدیت نمیشه . مگر اینکه صبا بیاد و بنویسه . اگه اومد . منم میامو و دوباره می نویسم . خدانگهدار . شاید دیگر نباشم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 15:54  توسط صبا - سعید   | 

گفته بودی : رفتن سرگذشت من است ، جاده ، خاطره ام و تنهایی همسفرم...  اما هرگز باور نکردم . اما دیگر این روزها آنچنان آتشی در درونم پرپاست که نمیدانی . دیگر با خود عهد بستم تانتوانم و تا تکیه گاه خوبی نباشم به یکی دل ندهم و دل نبندم . و برای رسیدن به چیزی که می خواهم دیگر لحظه ای درنگ نخواهم کرد و نمی دانم ... شاید دیر شود ... اما من ... . دوست نداشتم کسی که همه چیز را به من نشان داد . کسی که شاید با او شناختم چیزهایی که تا کنون ندیده بودم و درک نکرده بودم  . این طور با من برخورد کند و اما باز دلگیرم . دلگیرم از این برخوردهای سرد . دلگیرم از شنیدن حرف هایی که خیلی با آن چیزهایی که شنیده بودنم تفاوت می کرد و من باز نمی دانم چه خواهد شد . دست هایم رو به آسمان است شاید روزی با تو اگر خدا بخواهد  ...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 15:41  توسط صبا - سعید   | 

قاصدک  ... قصه عاشقانه گفتن بس است . مسافر حکایت می کند . این بار حکایت زندگی را . حکایت با هم بودن را . حکایت خستگی و غبار راه را ... حکایت قاصدکی که گاه از بودن مسافر خسته می شد و قاصدکی که گاهی می خواست در میانه راه توقف کند . دل می بست به زیبایی های مسیر و مسافر می رفت ... چند قدم جلوتر می ایستاد و قاصدک سلانه سلانه پیش می رفت . مسافر هیچ وقت از این کار قاصدک گلایه نمی کرد . اما گاهی او را تنها می گذاشت و می رفت ، مسافر چشم باز می کرد و می دید قاصدک نیست ... قاصدک رفته . می ترسید از تنهایی و سختی راه و کوره راه و جنگل ها و رودخانه ها ... به باد می گفت و باد ، او را می یافت و قاصدک را می رساند به مقصودش ... و باز داستان تکرار می شد ... داستان همسفری و دلدادگی ... قاصدک اما گلایه می کرد !!! و مسافر آرام می گفت : نمی توانستم تنهایت بگذارم که این در مرام من نیست ... دل قاصدک غنج می رفت و بوسه ای بر گونه ی تبدار مسافر می گذاشت .... اما قاصدک رفت و باز مسافر در انتظار قاصدک منتظر نسیم صباست ... صبا کجایی ؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 10:46  توسط صبا - سعید   | 

از من ميخواست سخن بگويم !

 سراپا سخن بودم

          اما لبانم خاموش بود !

                 سخن در نگاهم مي رقصيد ...

  شگفتا !! كه او حس نمي كرد ؟؟...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 10:45  توسط صبا - سعید   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 11:39  توسط صبا - سعید   | 

سلام

امیدوارم حالت خوب باشه

اومدم قدری بنویسم ولی اصلا نمی تونم حرف هایی رو که بهشون هیچ اعتقادی ندارم بنویسم

بازهم ببخشید

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 14:42  توسط صبا - سعید   | 

یه وقتایی هست که ، بغض ِ هی می یاد می چسبه به گلوت و تا پشت ِ پلکات رو خیس می کنه و بعد تو به سفیدی ِ سقف نگاه می کنی و با یه نفس ِعمیق برای یه زمان ِ کوتاه اشک هاتو می فرستی عقب تر ، خُب ؟!

از اون وقتامه
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:55  توسط صبا - سعید   | 

ای واژه ی بی معنی
رویایی بی تعبیر
آغاز ترین پایان
آزاد ترین تقدیر
از قلب تو می روید
نبض غزلی تازه
پنهان شده ای در من
رویای پر آوازه
تو سایه ی خورشیدی
تو بوسه ی در بحران
تو دلهره ای آرام
مهتاب تر از باران
آرامش طوفانی
می سازی و ویرانم
رسوایی بغض آلود
می پوشی و عریانم
من حادثه بر دوشم
من عشق نمی دانم
در هیچ دمانم کن
تا زنده شود جانم
من را تو به خود خواندی
معشوقه ناخوانده
دل را به ازل بسپار
یک دم به ابد مانده
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:28  توسط صبا - سعید   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 11:42  توسط صبا - سعید  | 

رو درو دیوار این شهر همش از تو یادگاره

توی این کوچه ی تاریک منو تنها نمیذاره

یاد حرفای قشنگت که تو قلبم لونه میکرد

یاد دلتنگیه چشمات که منو بهونه میکرد

میزنه آتیش به جونم پس کجایی مهربونم

آخه من ترانه هامو واسه ی کی پس بخونم

دل من هواتو کرده آخ کجایی نازنینم

کاشکی بودی و میدیدی بی تو من تنها ترینم

توی این بازی که ساختی من همه هستیمو باختم

زیر پات گذاشتی آخر عشقی که من از تو ساختم

اگه تو دوسم نداشتی از دلم خبر نداشتی!

دلت از سنگ شده انگار که منو تنها گذاشتی

میشینم منتظر اینجا تا تو برگردی دوباره

تا بشینی پای حرفام بریم تا ماه و ستاره

میدونم میای یه روزی یه روزی که خیلی دیره!!!

یه روزی دل شکستم سر این کوچه میمیره....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 8:36  توسط صبا - سعید   |